در سینهاش آتشفشانی شعلهور داردرودی که حالا در سرش فکر سفر دارد
من میروم از این حوالی دورتر باشمبغضم مگر دست از گلوی شهر بردارد!
آن باغبانی که مرا با خون دل پروردحالا که میآید به سوی من، تبر دارد! عشق مهمان عزیزی است..!...
ما را در سایت عشق مهمان عزیزی است..! دنبال میکنید
زشتاست که توی غزلش مرد بگریدهربار که یک قافیه آورد بگرید
این هدیهی عشق است به دیوانه که بایدبا درد بخنداند و با درد بگرید
غربت فقط این است که شخصی وسط جمعآرام بیاندیشد و خونسرد بگریدزشتاست که آدم عشق مهمان عزیزی است..!...
ما را در سایت عشق مهمان عزیزی است..! دنبال میکنید